تبلیغات
روانشناسی

روانشناسی
جدیدترین تست های روانشناسی در www.ravanshena30.ir
قالب وبلاگ
دیوارِ ذهنی ...
روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد.
یک شیشه وسطِ یک آکواریوم بزرگ گذاشت و آن را دو نیم کرد.

در یک سمت، ماهی بزرگی قرار داد و در سمت دیگر " یک ماهی کوچک " که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگ بود بود.

ماهی بزرگ، بارها به ماهی کوچک حمله کرد و هر بار به دیوار نامرئی(شیشه ای) برخورد کرد تا اینکه دیگر ناامید شده و از حمله دست کشید.

او دیگر باور کرده بود که شکار آن ماهی کوچک محال و غیر ممکن است‼️
دانشمند دیوار حائل را برداشت. ولی ماهی بزرگ دیگر هیچ وقت به سمت ماهی کوچک نرفت❗️

دیواری که در ذهنش بین او و ماهی کوچک ساخته شده بود بسیار محکم تر از آن دیوار شیشه ای بود ...‼️
برای انجامِ کارهایی که محال به نظر می رسند، فقط کافی ست؛
دیوارِ ذهنی خود را برداریم



طبقه بندی: داستان ها،
برچسب ها: دیوار ذهنی، نتیجه آزمایش، آزمایش ماهی آکواریوم،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ جمعه 12 شهریور 1395 ] [ 02:49 ب.ظ ] [ Amir Ahmadian ] [ نظرات ]
کفش های رنگی ...

ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ، ﻳﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺧﺮﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻧﮕﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ...
ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺪکی ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ.
ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﮐﻤﻲ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ،
ﺟﺎﺑﺎﺯﻣﻲ ﮐﻨﺪ .

ﺧﺮﻳﺪﻡ ،
ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ ،
ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺟﺎ ﺑﺎﺯﻧﮑﺮﺩ ،
ﻓﻘﻂ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﻱ ﭘﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﺳﺎﺧﺖ .

ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ،
ﺑﻬﺮ ﺣﺎﻝ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻧﮕﻲ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ،
ﺩﺭﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﻲ ﭘﻮﺷﻢ .

ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻫﻢ ، ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ.
ﻣﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ .
ﮐﻔﺸﯽ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢﺧﻮﺷﺮﻧﮓ ﺑﻮﺩ ،
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ
ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ .

ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ ،
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻃﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ
ﺣﻤﻠﺶ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯼ ﺩﻟﺨﻮﺍﻩ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﻮﺩ.

ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ،
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩ.

ﺍمرﻭﺯ!!!
ﮐﻔﺶ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ.

" ﻣﺮﺟﺎﻥ ﺭﯾﺎﺣﯽ "








طبقه بندی: داستان ها، مطالب آموزنده،
برچسب ها: کفش رنگ، کفش رنگی، کفش های تنگ، داستان کفش تنگ و فروشنده، ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ، ﻳﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺧﺮﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻧﮕﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ، داستان کفش رنگی و تنگ،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ یکشنبه 26 مرداد 1393 ] [ 12:27 ق.ظ ] [ Amir Ahmadian ] [ نظرات ]

روزی پیری جلوی کاروانسرایی نشسته بود. جوانی رهگذر به او رسید و مقصدش را به پیر گفت و از او سوال کرد که کی به مقصد خواهد رسید. پیر آرام سرش را بالا آورد وگفت: "راه برو جوان، راه برو." جوان گفت:" من پرسیدم کی به مقصد می رسم." پیر دوباره گفت:" راه برو، راه برو."

جوان کمی رنجیده بود، بارها سوال کرد ولی همان جواب را شنید. بالاخره پیر از جایش بلند شد، دستش را بر پیشانی حایل آفتاب کرد و به جوان گفت:" قبل از هر چیز باید بیاموزی که بر خود مسلط شوی و جلوی عصبانیتت را بگیری. اما در مورد سوالت، تا تو راه نروی و من نبینم که با چه سرعتی گام بر می داری چگونه می توانم به تو بگویم که کی به مقصد می رسی. قبل از هر چیز باید رو به مقصد گام بر داری. نوع گام برداشتنت هم مهم است. بعضی ها آنقدر آرام گام بر می دارند که شاید هیچ وقت به مقصد نرسند و بعضی دیگر آنقدر گام ها سریع بر می دارند که قبل از رسیدن به مقصد از نفس می افتند و هرگز رنگ مقصد را نمی بینند. پس یادت باشد اعتدال را در طول مسیر رعایت کنی.

بعضی ها آنقدر شل و وارفته قدم بر می دارند که مقصد، خودش را از آنها پنهان می کند اما بعضی دیگر قدم ها را محکم و استوار بر می دارند، گویی زمین در زیر پایشان می لرزد. پس قدم ها را باید محکم و استوار برداشت، مقصد به خودی خود نزدیک تر و نزدیک تر خواهد شد. در طول مسیر به موانع سختی برخورد می کنی . خیلی ها به محض برخورد به اولین مانع از ادامه مسیر منصرف شده و روی بر می گردانند، اما تو اگر مرد سفری، این موانع نه تنها نباید مانع از ادامه راهت شود، بلکه باید عزمت را جزم تر و اراده ات را راسخ تر نماید تا به مقصد برسی. همیشه موفقیت با کسانی است که مصمم و با اراده در راه رسیدن به مقصد گام بر می دارند.

شاید بسیاری افراد باشند ه در طول مسیر بخواهند بنا به هر دلیلی تو را از ادامه راه منصرف سازند، تو اگر سست عنصر و ضعیف باشی، تاب نخواهی آورد و بر می گردی. اما اگر اراده ات پولادین و ایمانت چون صخره نفوذناپذیر باشد، هرچه بر تعداد این افراد افزوده شود، انگیزه ات برای ادامه راه دو چندان خواهد شد.
آفتاب کم کم داشت غروب می کرد اما گویی طلوع تازه ای برای جوان بود. گستره نگاه او به جهان قدری وسیع تر و حالات درونی اش دچار تحول شده بود.

پیرمرد به سمت کاروانسرا حرکت کرد و جوان با نگاهش او را بدرقه می کرد. پیر برگشت و رو به جوان گفت:" یادم رفت مهمترین چیز را به تو بگویم، و آن خواستن است. این که بخواهی به مقصد برسی. آنگاه درحالی که تبسم رضایت بخشی بر لبان چروکیده اش جاری بود با جوان خداحافظی کرده و به کاروانسرا داخل شد.

جوان حالا می دانست چگونه باید گام بردارد و کی به مقصد خواهد رسید.



طبقه بندی: داستان ها، مطالب آموزنده،
برچسب ها: قدم محکم، راه رفتن، من میتوانم،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ یکشنبه 24 فروردین 1393 ] [ 09:27 ق.ظ ] [ * hedieh * ] [ نظرات ]


پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح می‌داد که چگونه همه‌چیز ایراد دارد… مدرسه، خانواده، دوستان و… مادربزرگ که مشغول پختن کیک بود از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم.

روغن چطور؟ نه! و حالا دو تا تخم‌مرغ. نه مادربزرگ! آرد چی؟ از آرد خوشت می‌آید؟ جوش شیرین چطور؟ نه مادربزرگ! حالم از همه‌شان به هم می‌خورد.

بله، همه این چیزها به تنهایی بد به‌نظر می‌رسند اما وقتی به‌درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می‌شود. خداوند هم به‌همین ترتیب عمل می‌کند. خیلی از اوقات تعجب می‌کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم اما او می‌داند که وقتی همه این سختی‌‌ها را به درستی در کنار هم قرار دهد، نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت همه این پیشامدها با هم به یک نتیجه فوق‌العاده می‌رسند.





طبقه بندی: مطالب آموزنده، داستان ها،
برچسب ها: زندگی، موفقیت در زندگی، شکست در زندگی، غم در زندگی، ارامش در زندگی،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ جمعه 4 بهمن 1392 ] [ 11:39 ب.ظ ] [ * hedieh * ] [ نظرات ]

لیزی ولاسكوئز (Lizzie Velasquez) زنی ۲۳ ساله است.

لیزی ولاسکوئز، زنی با آرزوهای بزرگشاید باور نکنید اما او هفت سال است که به عنوان یک سخنران انگیزشی فعالیت دارد.

“زیبا باش، خودت باش” (Be Beautiful, Be You) نام اولین کتاب اوست،

او در این کتاب در کنار خاطره‌هایش تلاش می‌کند انسان‌ها را در عشق توانمند سازد و به آن‌ها بیاموزد خودشان را همان‌طور که هستند بپذیرند.

لیز یک بیماری بسیار نادر دارد که تنها ۲ نفر در جهان به این بیماری مبتلا هستند. او بدون بافت چربی به دنیا آمد.

دلیل آن این است که بدن او در ساخت بافت‌های چربی و ماهیچه‌ای ناتوان است. این به این معنی است که بدن این زن هرگز چربی ذخیره نمی‌کند، عضله‌ای نمی‌سازد و وزنی اضافه نمی‌کند.

با این عملکرد بدن او قادر به ذخیره کردن انرژی نخواهد بود و مجبور است هر ۱۵ دقیقه غذا مصرف کند.
هم‌اکنون وزن او ۲۶ کیلوگرم است.

بعد از انتشار فیلمی کوتاه از او در یوتیوب لقب “زشت‌ترین زن جهان” را به خود گرفت. حتی عده‌ای بعد از مشاهده‌ی این ویدیو به او پیشنهاد خودکشی دادند!
اما او باور داشت که می‌تواند کارهای شگفت‌انگیزی انجام دهد! او مشتاق بود خودش را به انسان‌هایی که به او خیره شده بودند معرفی کند.

لیزی تصمیم گرفته بود چهار هدف را در زندگی خود محقق کند:

  1. ۱. خود را به عنوان یک سخنران توانمند در تشویق دیگران به پیشرفت و زندگی معرفی کند.
  2. ۲. تحصیلات عالی بیاموزد.
  3. ۳. تشکیل زندگی دهد و برای خود شغلی مناسب داشته باشد.

حالا او در ۲۳ سالگی، هفت سال است كه بیش از ۲۰۰ كارگاه آموزشی در تشویق دیگران به چگونگی گذر از موانع برپا كرده است، در دانشگاه تكزاز یک پست كارشناسی ارشد در ارتباطات دارد، و دو كتاب نوشته است.

او می‌گوید به جای نشستن و پاسخ به ترحم دیگران، به این نتیجه رسیدم كه شروع به فعالیت كنم و بر مشکلات چیره شوم و به دیگران بیاموزم.

لیزی ولاسكوئز در مقدمه‌ی کتاب “زیبا باش، خودت باش” می‌نویسد:

لیزی ولاسکوئز، زنی با آرزوهای بزرگمن زندگی شگفت‌انگیزی داشته‌ام! زندگی من همیشه آسان نبود و البته قابل پیشبینی هم نبود.
ممکن است عده‌ای بگویند: “هی لیز، تو تنها ۲۳ سال داری چطور می‌توانی درباره‌ی زندگی‌ات کتاب بنویسی؟”
من تنها سری تکان می‌دهم و لبخند می‌زنم…

در این ۲۳ سال گذشته اتفاقات بسیاری در زندگی من افتاده است و من می‌توانم صادقانه به شما بگویم که هیچ چیز در من تغییر نکرده است.
نوشتن این کتاب به من فرصتی داد تا به اتفاقات گذشته‌ نگاهی بیاندازم و به اینجایی که اکنون هستم برسم.

یاد بعضی از آن‌ها اشک را به چشمانم می‌آورند.
من دختر بچه‌ی کوچکی بودم که تنها می‌خواست دوست داشته شود. و با شرایط من این بسیار سخت بود. همین‌طور فیلمی که از من در YouTube منتشر شد آنقدر دردناک بود که نمی‌توانم درباره‌ی آن چیزی بگویم.

خاطره‌ها یکی پس از دیگری، خوب و بد… کلنجار رفتن و موفقیت در هر یک از آن‌ها را به خوبی به خاطر دارم. با دوستان و خانواده‌ام اوقات بسیار خوبی داشتم، و به خاطر وجود آن‌ها به خودم تبریک می‌گویم.

هدف من تنها نوشتن یک کتاب نبود. هدف من این بود که خاطراتم را از طریقی با شما درمیان بگذارم و به شما بگویم که چطور زندگی خود را بهتر کنید.

همین‌طور می‌خواهم به شما بگویم که صحبت کردن با خدا در این مسیر برای من بسیار انرژی‌بخش بود. نمی‌خواهم بگویم که خدا تمام آرزوهای قلبی شما را به شما خواهد بخشید، یا زندگی شما را آسان‌تر و یا سخت‌تر خواهد کرد.
بلکه می‌خواهم بگویم که خدا برنامه‌ای برای شما دارد و در این مسیر همیشه در کنار شما خواهد بود. تنها کاری که شما باید انجام دهید این است که با او صحبت کنید و به او گوش دهید.

خدا صادقانه عاشق ماست. او عاشق من است، او عاشق توست، او عاشق همه‌ی ماست، امروز…الان… در همین جایی که هستی…

مهم نیست ما کجا هستیم و یا در زندگی‌مان چه مسیری را پیش گرفته‌ایم، خدا به کلمات و نجواهای قلبی‌مان گوش می‌دهد. به هرکدام از ما فرصتی داده شده تا یک رابطه‌ی منحصر به فرد با خدا داشته باشیم.

آرزو می‌کنم بی‌شمار لبخند در مسیر زندگی‌ات پیدا کنی.




منبع : www.labkhandezendegi.com


طبقه بندی: ارتباط اجتماعی، موفقیت و آرامش، اعتماد به نفس، مطالب آموزنده، داستان ها،
برچسب ها: لیزی ولاسکوئز، داستان، زندگی،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ چهارشنبه 29 خرداد 1392 ] [ 10:36 ب.ظ ] [ Morteza ] [ نظرات ]
داستانی زیبا بخوانیم

 پسرک پرسید: زندگی یعنی چی؟ مادرش گفت: یعنی اینکه بشینی درس بخونی، دکتر بشی. گفت: فقط همین؟ مادرش گفت: خوب… غذا بخوری، بزرگ بشی. اصلا ببینم تو به این چیزا چیکار داری؟ برو بشین سر درس ات.

پسرک از خانه بیرون رفت. کنار بازارچه قهوه خانه ای بود. پیرمردی نشته بود و قلیان می کشید. پسرک از پیرمرد پرسید: زندگی یعنی چی؟ پیر مرد گفت: یعنی اینکه بدنیا بیای، بزرگ بشی، پیر بشی و بعدشم… گفت: بعدشم چی؟ پیرمرد گفت: بعدش رو وقتی موقعش شد میفهمی. پسرک رفت و رفت تا به یک مرد جوان رسید و سوال خود را از جوان پرسید. مرد جوان گفت: یعنی اینکه عاشق بشی، دیوونش بشی بعدش یهو… پسرک گفت: بعدش یهو چی؟ جوان گفت: هیچی، زندگی یعنی همین دیگه.
پسرک رفت و به یک زن خیاط رسید و زن جوابش رو داد: زندگی یعنی این چرخ خیاطی من، یعنی کار کردن. آدم با کار زندس. اگه کار نکنی نه شیکمت سیر میمونه نه میتونی لباس بخری بپوشی نه هیچ چیز دیگه. پسر نگاهی به چرخ خیاطی انداخت و رفت.
...
به یک سگ ولگرد رسید و از او هم پرسید: زندگی یعنی چی؟ سگ گفت: یه سرپناه داشته باشی و غذای خوب بخوری تا مثل من تو زباله ها دنبال غذا نگردی. پسر تکه نان خشکی از جیبش در آورد و به سگ داد.
سگ هم دمش را جنباند. پسر رفت و رفت و از کوه ها و جنگل ها گذشت و بدنیال معنی زندگی گشت ولی نمی دانست که خود دارد در زندگی قدم می گذارد.

زندگی از نظر اون این بود: زندگی یعنی به دنبال معنی زندگی گشتن!



طبقه بندی: داستان ها،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ سه شنبه 24 اردیبهشت 1392 ] [ 08:36 ب.ظ ] [ * hedieh * ] [ نظرات ]

بر پایه یافته های تحقیقی جدید، بیشتر انسان ها به این واقعیت که در گذشته تغییر کرده اند اذعان می کنند، اما تنها تعداد معدودی هستند که تغییر شخصیتی خود در آینده را محتمل می دانند.

به نوشته سایت «لایو ساینس»، انسان ها معمولاً می پذیرند که در ده سال گذشته زندگی «علایق، ارزش ها و حتی شخصیتشان» دستخوش تغییرات زیادی شده است، اما در عین حال اصرار دارند که در ده سال آینده، فرد امروزی باقی خواهند ماند و تغییری نخواهند کرد.

دکتر دنیل گیلبرت، متخصص علم روانشناسی در دانشگاه هارواد، در گفت و گو با سایت لایو ساینس، می گوید: «این بدان معنا نیست که متوجه تغییر در خود نیستیم، بلکه بیشتر به این واقعیت دلالت دارد که در هر سنی که باشیم به این واقعیت اعتراف می کنیم که در ۱۰ سال گذشته تغییراتی زیادی را در خود شاهد بوده ایم. در همه ما انسان ها حسی درونی وجود دارد که بر مبنای آن باور داریم که پیشرفت روندی است که ما را به این نقطه رسانده و اکنون دیگر کاری نداریم.»

شخصیت دائمی

در هفته جاری (چهارم ژانویه) دکتر گیلبرت و همکارانش طی مقاله ای مفصل در نشریه علمی «ساینس» ضمن گزارش یافته های پژوهش یاد شده، چنین حالت روانی را توهم «پایان تاریخ» نام نهادند.

دکتر گیلبرت می گوید فرقی نمی کند در چه سنی باشید، آدم ها طوری رفتار می کنند که انگار تاریخ شخصیتشان را شکل داده و اکنون کارش را انجام داده و آنها را در قالب نهایی رها کرده است.

پژوهش فوق به روش ارائه پرسشنامه های اینترنتی به جمعیتی متشکل از ۱۹۰۰۰ نفر شرکت کننده انجام شد. در هر مورد، محققان پاسخ شرکت کنندگان ۱۸ ساله درباره ۱۰ سال آینده شان را با پاسخ ۲۸ ساله ها درباره ۱۰ سال گذشته شان مقایسه می کردند، (و به همین ترتیب ۱۹ ساله ها با ۲۹ ساله ها، ۲۰ ساله ها با ۳۰ ساله ها و ... تا ۶۸ ساله ها.)

بر این اساس افراد مسن تر، در همه موارد تغییر را «در دهه گذشته زندگی» خود گزارش کردند. در حالی که شرکت کنندگان جوان تر در آن حدی که مسن ترها تغییر را گزارش کرده بودند انتظار تغییر نشان ندادند: «وقتی یک شخص ۴۰ ساله به گذشته خود نگاه می کند، می گوید از نظر شخصیت، ارزش ها، سلایق خیلی تغییر کرده ام. اما زمانی که یک شخص ۳۰ ساله به گذشته اش نگاه می کند می گوید انتظار ندارم آنقدرها در هیچ کدام از این ابعاد شخصیتی تغییر کنم.»

به ظاهر توهم «پایان تاریخ» به دو دلیل بروز می کند: نخست آنکه زمانی که فرد باور می کند که خودش را می شناسد و آینده قابل پیش بینی است، احساس آسودگی به وی دست می دهد. دیگر آنکه اساساً تصور آینده از به خاطر آوردن گذشته دشوارتر است.

اما جالب است بدانید که این قضاوت نادرست در دنیای واقعی تبعات زیادی برای انسان ها در بردارد. برای مثال، شخص تصمیم هایی در زندگی خود اتخاذ می کند، از ازدواج گرفته تا شغل، با این باور که دهه ها بعد همین شخصی خواهد بود که امروز است و بودن با همین آدم ها و انجام همین کارها را خواهد پسندید. در حالی که در عمل به هیچ وجه چنین نخواهد بود و ابعاد مختلف شخصیتی فرد دستخوش تغییرات زیادی خواهد شد.

اما به گفته دکتر گیلبرت یک راه برای مقابله با این حالت روانی در انسان وجود دارد و آن اینکه همیشه «حاشیه ای برای فرار» برای خود باقی بگذارید. برای مثال اگر امروز بلیطی برای دیدن یک کنسرت در ۱۰ سال آینده خریداری می کنید، به نفعتان است که بلیط های قابل مرجوع شدن را انتخاب کنید.

با این همه قبل از اینکه عبارتی جدید مبنی بر حق فسخ یک جانبه ازدواج را در عقدنامه خود بگنجانید بد نیست بدانید که بر مبنای تحقیق دیگری که دکتر گیلبرت انجام داده است زمانی که افراد بدانند در آینده امکان تغییر نظر خواهند داشت، نسبت به تصمیم های خود احساس رضایت کمتری خواهند داشت. یعنی کسانی که در زندگی خود تصمیم های غیرقابل برگشتی اتخاذ می کنند احساس خوشبختی بیشتری خواهند داشت.

به قول دکتر گیلبرت: «آرمانی ترین شرایط آن است که اجازه تغییر رأی داشته باشید، اما خودتان ندانید.»

 




طبقه بندی: نظریه های روانشناسی، داستان ها،
برچسب ها: شخصیت، تغییر شخصیت،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392 ] [ 08:14 ق.ظ ] [ * hedieh * ] [ نظرات ]
 کریستوفر پل گاردنر، کارآفرین، سرمایه گذار و سهامدار آمریکایی، نمونه بارز افرادی است که تسلیم ‏مشکلات زندگی نمی شوند و با تلاش و پشتکار خود از فرش به عرش می رسند. در اوایل دهه 1980 گاردنر با فقر و ‏تنگدستی دست و پنجه نرم می کرد و برای بزرگ کردن پسر کوچکش با مشکلات فراوان روبرو بود. دوران کودکی او با ‏فقر، ترس، بی خانمانی و خشونت پدرخوانده در هم آمیخته بود. اما با تمام این سختی ها، مادر و یکی ازدایی های ‏گاردنر الهام بخش زندگی او بودند و به او یاد دادند که چگونه خود را باور کند و با سختی ها بجنگد. گاردنر هشت ‏ساله بود که مادرش را دستگیر کردند و به زندان فرستادند. جرم او به آتش کشیدن خانه برای کشتن شوهرش بود. ‏در همان زمان دایی گاردنر در رودخانه می سی سی پی غرق شد و گاردنررا با مشکلات زندگی تنها گذاشت.‏

به گزارش برترین ها گاردنر در زندگی مشترک هم توفیق چندانی نداشت. وقتی گاردنر از تحصیل در رشته پزشکی ‏منصرف شد، همسر اولش او را تنها گذاشت. گاردنر دو سال بعد با همسر دومش که دانشجوی دندانپزشکی بود آشنا ‏شد و مدتی بعد صاحب پسری شد که نام او را کریستوفر گاردنر گذاشت.‏
در آن زمان گاردنر در یک آزمایشگاه کار می کرد. درآمد او ناچیز بود و به هیچ عنوان برای یک خانواده سه نفره کافی ‏نبود. چهار سال بعد گاردنر به فروش تجهیزات پزشکی روی آورد تا از این طریق بتواند درآمد خود را افزایش دهد. اما ‏نقطه عطف زندگی او ملاقات با باب بریدگز بود، مردی با ظاهری آراسته و یک فراری قرمز که گاردنر را به دنیای تجارت ‏معرفی کرد. گاردنر که شیفته شخصیت و طرز زنگی بریدگز شده بود، به عنوان کارگزار سهام همکاری خود را با بریدگز ‏آغاز کرد و بعدها توانست یک دستگاه فراری –چیزی که مدت ها آرزویش را در سر می پروراند- از بسکتبالیست ‏مشهور مایکل جردن بخرد. ‏

اما ازدواج دوم گاردنر هم چندان موفقیت آمیز نبود چون همسرش پس از آنکه او را به سواستفاده فیزیکی متهم کرد ‏تمام اموال او را گرفت و رفت. زندگی مجدداً چهره سخت خود را به گاردنر نشان داده بود و او ناچار تمام طول روز را به ‏کار و تلاش می گذراند. اما در سال 1982 تلاش و پشتکار او نتیجه داد و گاردنر پس از شرکت در آزمون ورودی به عنوان ‏کارمند دائمی وارد شرکت ِ ‏Dean Witter Reynolds‏ (یک شرکت مشهور آمریکایی در زمینه سهام) شد.‏
پنج سال بعد گاردنر با سرمایه اندکی که داشت (10000 دلار) و با یک میز چوبی کوچک، شرکت خود را تحت عنوان ‏گاردنر ریچ و همکاران در شیکاگو راه اندازی کرد. در سال 2006 گاردنر در معامله ای چندین میلیون دلاری ، سهام خود ‏را درگاردنر ریچ فروخت وشرکت بین المللی خود را در نیویورک، شیکاگو و سان فرانسیسکو تاسیس کرد. ‏

گاردنر اکنون یکی از کارآفرینانی است که در فعالیت های خیریه شرکت فعال دارد و 50 میلیون دلار صرف کمک به ‏خانواده های کم درآمد، رفاه کودکان ، ساخت مسکن و ایجاد فرصت های شغلی کرده است.‏
در سال 2006 داستان زندگی اودر فیلمی به نام " در جست و جوی خوشبختی" با کارگردانی گابریل موچیانو به تصویر ‏کشیده شد که با موفقیت بسیار همراه بود



طبقه بندی: داستان ها، مطالب آموزنده، موفقیت شغلی،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 ] [ 07:13 ب.ظ ] [ Morteza ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 13 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

نظر سنجی
مهمترین آرزوی شما ؟ ( صادقانه و واقع بینانه )






درباره وبلاگ

همانطور که سلامت جسم برای همه ما مهم است, سلامت روان هم مهم است...
پس:
کسانی که سراغ روان شناس می روند بیمار نیستند
و کسانی که روان شناس می شوند دنبال بیمار نیستند
ما فقط کنار هم ایم تا لحظاتی که می پرسیم "چرا ما؟" به همدیگر بهترین زندگی را هدیه دهیم

" امیدواریم وبلاگ روانشناسی سهمی در موفقیت شما توی زندگیتون داشته باشه ، هرچند این موفقیت حاصل اراده شماست و ما فقط واسطه ایم... "
" به امید روزی که همه مردم سرزمین من لبخند به لب داشته باشند... "

" وبلاگ منتخب میهن بلاگ،مجله موفقیت و راه موفقیت "
مطالب برتر و پر بازدید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب