تبلیغات
روانشناسی

روانشناسی
جدیدترین تست های روانشناسی در www.ravanshena30.ir
قالب وبلاگ

فراموش کردنت کار سختی نیست !
 کافیست دراز بکشم
چشم هایم را ببندم و برای همیشه...
بمیـــــــــــرم ...!

http://www.myup.ir/images/17367685670743161479.jpg



طبقه بندی: عاشقانه ها،
برچسب ها: asheghane، love، love txt، txt love، mataleb asheghane، matlab asheghane، عاشقانه ها، مجموعه داستان های بسیار زیبا، وبلاگ داستان، وبلاگ داستان های عاشقانه، وبلاگ داستانهای عاشقانه، یك داستان فوق العاده خواندنی، بهترین داستان های تیر ماه، بهترین داستان های جدید، بهترین سایت داستان، بهترین و جدیدترین داستان ها، داسان کوتاه، داستان، داستان 89، داستان آموزنده، داستان بسیار زیبا، داستان جالب، داستان خواندنی شرط عشق، داستان عاشقانه، داستان عشقولانه، داستان عشقی، داستان غم انگیز، داستان غمناک، داستان غمگین، داستان غمگین - داستان غم انگیز قرار، داستان قرار ملاقات، داستان كوتاه جدید، داستان كوتاه رمانتیك، داستان كوتاه شرط عشق، داستان كوتاه قرار، داستان كوتاه مرد نابینا، داستان كوتاه گریه آور، داستان های 89، داستان های آموزنده جدید، داستان های بسیار زیبا، داستان های زیبای خواندنی، داستان های عاطفی، داستان های کوتاه جدید، داستان کوتاه، داستان کوتاه جالب، داستان کوتاه جدید، داستان کوتاه خواندنی، داستان کوتاه کوتاه کوتاه، داستانهای نشان لیاقت عشق، داستانک، داستانک آموزنده، داستانک جالب، داستانک جدید، داستانک خیلی جدید، داستانک زیبا، رمان عاشقانه، زیباترین قلب، سایت تخصصی داستان کوتاه، سایت داستان، سری جدید داستان های آموزنده، شرط عشق، یك داستان فوق العاده خواندنی عشق، عاشقانه، معشوق، دلداده، متروک، کلبه، درد، محروم، خودکشی، دوست، بوسه، تنها، دوست داشتن، دوستی، یار دوستان، دوستت دارم، دوستم داری- فرار، تاریک، خاموش، فانوس، بی کس، خلوت، من و تو، با هم، جدایی، مکانیک قلبهای تصادفی??، ??بزرگ ترین وبلاگ عاشقانه، بی وفایی، شهرت، مردم، بی تو، شعر، دکلمه، بیت، غزل، رباعی، حافظ- سعدی، مولوی، خیام، بابا طاهر، رودکی، فرودسی، مجنون لیلی، لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد، خسرو و شیرین - رمان، کوه، آرزو، شبی، تلخی برخورد، نامه، باران، قلبم، قلبت، قلب، دل، شکسته، دیوانه، دور، نزدیک، تنگ، دلم، تنها امیدش، سکوت، غصه بشکن، تنهائی، روزگارت، روزگار، گل، پرستو قفسی تنگ،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ چهارشنبه 3 اسفند 1390 ] [ 11:41 ب.ظ ] [ Amir Ahmadian ] [ نظرات ]
  یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه،

 سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف

ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این

واقعا لطف شماست .
 

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و

 آماده رفتن شد, زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"


و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این

چنین شرایطی بوده ام

.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک

کردم.اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی¸باید این

کار رو بکنی.

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره

و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست


بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت

 ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود

.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هیچ گاه هم

نخواهد فهمید.


وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون
 رفته بود ، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی
گذاشته بود.

وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده

بود.در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید.

من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک

کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.

اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کاررو

بکنی.نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه.

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به

اون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم

 اسمیت همه چیز داره درست میشه ...

http://up1.iranblog.com/images/ro70o25wxc08xwwuqa4b.jpg



طبقه بندی: داستان ها،
برچسب ها: زنجیره عشق، داستانزنجیره عشق، داستان زنجیره عشق، زنجیره عشق زیبا، مطلب زنجیره عشق، داستان های عاطفی، داستان های کوتاه جدید، داستان کوتاه، داستان کوتاه جالب، داستان کوتاه جدید، داستان کوتاه خواندنی، داستان کوتاه کوتاه کوتاه، داستانهای نشان لیاقت عشق، داستانک، داستانک آموزنده، داستانک جالب، داستانک جدید، داستانک خیلی جدید، داستانک زیبا، رمان عاشقانه، زیباترین قلب، سایت تخصصی داستان کوتاه، سایت داستان، سری جدید داستان های آموزنده، شرط عشق، مجموعه داستان های بسیار زیبا، وبلاگ داستان، یك داستان فوق العاده خواندنی عشق، عاشقانه، معشوق، دلداده، متروک، کلبه، درد، محروم، خودکشی، دوست، بوسه، تنها، دوست داشتن، دوستی، یار دوستان، دوستت دارم، دوستم داری- فرار، تاریک، خاموش، فانوس، بی کس، خلوت، من و تو، با هم، جدایی، مکانیک قلبهای تصادفی??، ??بزرگ ترین وبلاگ عاشقانه، بی وفایی، شهرت، مردم، بی تو، شعر، دکلمه، بیت، غزل، رباعی، حافظ- سعدی، مولوی، خیام، بابا طاهر، رودکی، فرودسی، مجنون لیلی، لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد، خسرو و شیرین - رمان، کوه، آرزو، شبی، تلخی برخورد، نامه، باران، قلبم، قلبت، قلب، دل، شکسته، آخرین داستان های 89، بهترین داستان های جدید، بهترین داستان های مهر ماه، بهترین داستان های پند اموز، بهترین سایت داستان، بهترین و جدیدترین داستان ها، 89، جدیدترین داستان های 89، جدیدترین داستان هایماه 89، داستان 89، داستان آموزنده "جوان ثروتمند و پند عارف"، داستان آموزنده "نهایت بخشندگی" (حتما بخوانید)، داستان آموزنده و خواندنی "نگرشت را تغییر بده"، داستان آموزنده “نهایت بخشندگی، داستان آموزنده “نهایت بخشندگی” (حتما بخوانید)، داستان امروز، داستان بسیار زیبا، داستان جدید، داستان خیلی خوادنی، داستان داغ، داستان غمگین، داستان 89، داستان نهایت بخشندگی، داستان های 89، داستان های آخر، داستان های آموزنده، داستان های آموزنده جدید، داستان های آموزنده 89، داستان های بسیار زیبا، داستان های 89، داستان های زیبای خواندنی، داستان های زیبای، داستان های ماه 89، داستان های پند آموز، داستان های کوتاه، داستان وجود خدا، داستان کوتاه اول89، داستانک آموزنده 89، داستلن های کوتاه، داستنک، راد اس ام اس،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ یکشنبه 25 دی 1390 ] [ 03:18 ب.ظ ] [ Amir Ahmadian ] [ نظرات ]

تلفن همراه پیرمردى كه توى اتوبوس كنارم نشسته بود زنگ خورد...
پیرمرد به زحمت تلفن ... را با دستهاى لرزان از جیبش درآورد، هرچه تلفن را در مقابل
صورتش عقب و جلو كرد نتوانست اسم تماس گیرنده را بخواند... رو به من كرد و گفت، ببخشید ، چه نوشته؟
گفتم نوشته
"همه چیزم"
پیرمرد: الو، سلام
عزیزم... یهو دستش را
جلوى تلفن گرفت و
با صداى آرام و
لبخندى زیبا و قدیمى
به من گفت،
همسرم است...

http://up6.iranblog.com/images/u214vevts5nihv68pya3.jpg



طبقه بندی: عاشقانه ها،
برچسب ها: داستان من و پیرمرذ، داستان من و پیرمرد، تلفن همراه پیرمردى، داستان تلفن همراه پیرمرد، من و پیرمرد عاشق، بهترین داستان های جدید، بهترین سایت داستان، بهترین و جدیدترین داستان ها، داسان کوتاه، داستان، داستان 2 خط موازی، داستان 2خط موازی، داستان 89، داستان آموزنده، داستان بسیار زیبا، داستان جالب، داستان خواندنی شرط عشق، داستان دو خوط موازی، داستان عاشقانه، داستان عاشقانه زیبا دو خط موازی، داستان عاشقانه ی 2خط موازی، داستان عاشقانه ی دو خط موازی، داستان عاشقانه:دو خط موازی، داستان عشقولانه، داستان عشقی، داستان كوتاه جدید، داستان كوتاه رمانتیك، داستان كوتاه شرط عشق، داستان كوتاه قرار، داستان كوتاه گریه آور، داستان های 89، داستان های آموزنده جدید، داستان های بسیار زیبا، داستان های جدید عاشقانه، داستان های زیبای خواندنی، داستان های عاطفی، داستان های کوتاه جدید، داستان کوتاه، داستان کوتاه جالب، داستان کوتاه جدید، داستان کوتاه خواندنی، داستان کوتاه کوتاه کوتاه، داستانهای عاشقانه، داستانهای نشان لیاقت عشق، داستانک، داستانک آموزنده، داستانک جالب، داستانک جدید، داستانک خیلی جدید، داستانک زیبا، داشتان دو عاشق موازی، داشتان عشق، داشتان عشقی، رمان عاشقانه، زیباترین قلب، سایت تخصصی داستان کوتاه، سایت داستان، سایت داستان عاشقانه، سایت داستان های عاشقانه، سایت داستانهای عاشقانه، سری جدید داستان های آموزنده، شرط عشق، عاشقانه ها، مجموعه داستان های بسیار زیبا، وبلاگ داستان، وبلاگ داستان های عاشقانه، وبلاگ داستانهای عاشقانه، یك داستان فوق العاده خواندنی، بهترین داستان های تیر ماه، داستان غم انگیز، داستان غمناک، داستان غمگین، داستان غمگین - داستان غم انگیز قرار، داستان قرار ملاقات، داستان كوتاه مرد نابینا،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ چهارشنبه 14 دی 1390 ] [ 07:36 ب.ظ ] [ Amir Ahmadian ] [ نظرات ]
به نام نامی عشق

خدا قول نداده آسمون همیشه آبی باشه و باغ ها پوشیده از گل
قول نداده زندگی همیشه به كامت باشه
خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های همیشگی رو قول نداده
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی
خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شیب نداشته باشن
رود خونه ها گل آلود و عمیق نباشن

قول داده ؟

ولی خدا رسیدن یه روز خوب رو قول داده
خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز
پس ناملایمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگیر که اوجاودانه است و بس
ناامیدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه
اما همین دست انداز نوید یه جاده صاف و وسیع رو بهت می ده
زیاد تو دست انداز نمون
وقتی حس کردی به اون چیزی كه می خواستی نرسیدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو یه زمان مناسب ترا غافلگیرت کنه و یه چیزی فراتر از خواسته الانت بهت بده
یادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی
پس تنها كاری که می تونی بكنی اینه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شریف جلوه کنی
بهتر اینه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاطر غرورت
هیچ وقت یه دوست قدیمی رو ترک نكن چرا که عمرا بتونی کسی رو پیدا کنی كه بتونه جای اونو بگیره

منبع:وبلاگ با تو اینم



طبقه بندی: مطالب آموزنده،
برچسب ها: بهترین داستان های جدید، بهترین داستان های مهر ماه، بهترین داستان های پند اموز، بهترین سایت داستان، بهترین و جدیدترین داستان ها، 89، جدیدترین داستان های 89، جدیدترین داستان هایماه 89، داستان 89، داستان آموزنده "جوان ثروتمند و پند عارف"، داستان آموزنده "نهایت بخشندگی" (حتما بخوانید)، داستان آموزنده و خواندنی "نگرشت را تغییر بده"، داستان آموزنده “نهایت بخشندگی، داستان آموزنده “نهایت بخشندگی” (حتما بخوانید)، داستان امروز، داستان بسیار زیبا، داستان جدید، داستان خیلی خوادنی، داستان داغ، داستان غمگین، داستان 89، داستان نهایت بخشندگی، داستان های 89، داستان های آخر، داستان های آموزنده، خدا، خداوند، چیز هایی که خدا قول داده و نداده، چیز هایی که خدا قول داده،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 10:38 ق.ظ ] [ Amir Ahmadian ] [ نظرات ]

دست های کوچکش
به زور به شیشه های اتومبیل حاجی می رسد
التماس می کند : آقا... آقا..."دعا" می خری؟
حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند

و برای فرج آقا "دعا" می کند......

http://up1.iranblog.com/images/zqetbtjn6x30u5choptc.jpg



طبقه بندی: مطالب آموزنده،
برچسب ها: آخرین داستان های 89، بهترین داستان های جدید، بهترین داستان های مهر ماه، بهترین داستان های پند اموز، بهترین سایت داستان، بهترین و جدیدترین داستان ها، 89، جدیدترین داستان های 89، جدیدترین داستان هایماه 89، داستان 89، داستان آموزنده "جوان ثروتمند و پند عارف"، داستان آموزنده "نهایت بخشندگی" (حتما بخوانید)، داستان آموزنده و خواندنی "نگرشت را تغییر بده"، داستان آموزنده “نهایت بخشندگی، داستان آموزنده “نهایت بخشندگی” (حتما بخوانید)، داستان امروز، داستان بسیار زیبا، داستان جدید، داستان خیلی خوادنی، داستان داغ، داستان غمگین، داستان 89، داستان نهایت بخشندگی، داستان های 89، داستان های آخر، داستان های آموزنده، داستان های آموزنده جدید، داستان های آموزنده 89، داستان های بسیار زیبا، داستان های 89، داستان های زیبای خواندنی، داستان های زیبای، داستان های عاطفی، داستان های ماه 89، داستان های پند آموز، داستان های کوتاه جدید، داستان های کوتاه، داستان وجود خدا، داستان کوتاه اول89، داستان کوتاه جالب، داستان کوتاه جدید، داستان کوتاه خواندنی، داستان کوتاه، داستانک آموزنده، داستانک آموزنده 89، داستانک جالب، داستانک جدید، داستانک خیلی جدید، داستانک زیبا، داستانک، داستلن های کوتاه، داستنک، راد اس ام اس، زیباترین قلب، سایت تخصصی داستان کوتاه، سایت داستان، سری جدید داستان های آموزنده، مجموعه داستان های بسیار زیبا، مجموعه کامل داستان های، وبلاگ داستان آخرین داستان های 89، بهترین داستان های شهریور ماه، داستان آموزنده، داستان جالب "شیطان بازنشست شد !"، داستان جالب "چرا ما همیشه زود قضاوت میکنیم !؟"، داستان جالب زن باهوش و آرزو، داستان جالب “چرا ما همیشه زود قضاوت میکنیم !؟”، داستان زود قضاوت کردن، داستان شهریور ماه 89، داستان قضاوت، داستان های آخر شهریور، داستان های آموزنده شهریور ماه 89، داستان های زیبای شهریور ماه 89، داستان های شهریور ماه 89، داستان های کوتاه ماه 89، داستان چرا ما همیشه زود قضاوت میکنیم؟، داستان کوتاه "راز جعبه کفش"، داستان کوتاه اول ماه 89، داستان کوتاهر ماه 89، داستلن های کوتاه 89، داستنک 89،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ جمعه 20 آبان 1390 ] [ 12:48 ق.ظ ] [ Amir Ahmadian ] [ نظرات ]

میدانــی ؟!
بعضـی ها را هرچه قدر بـخوانی ... خسته نمیشوی !
بعضـی ها را هرچه قدر گوش دهی ... عادتــــ نمیشوند !
بعضـی ها هرچه تکرار شوند ... باز بکرند و دستــ نـخورده !
دیده ای ؟!
... ... شنیده ای ؟!
بعضـــی ها بی نهایتــــــند !

http://up4.iranblog.com/images/90a3om1nkim8bsrtye3z.jpg





طبقه بندی: مطالب آموزنده،
برچسب ها: کوتاه کوتاه کوتاه، داستانهای عاشقانه، داستانهای نشان لیاقت عشق، داستانک، داستانک آموزنده، داستانک جالب، داستانک جدید، داستانک خیلی جدید، داستانک زیبا، داشتان دو عاشق موازی، داشتان عشق، داشتان عشقی، رمان عاشقانه، زیباترین قلب، سایت تخصصی داستان کوتاه، سایت داستان، سایت داستان عاشقانه، سایت داستان های عاشقانه، سایت داستانهای عاشقانه، سری جدید داستان های آموزنده، شرط عشق، عاشقانه ها، مجموعه داستان های بسیار زیبا، وبلاگ داستان، وبلاگ داستان های عاشقانه، وبلاگ داستانهای عاشقانه، یك داستان فوق العاده خواندنی، بهترین داستان های تیر ماه، بهترین داستان های جدید، بهترین سایت داستان، بهترین و جدیدترین داستان ها، داسان کوتاه، داستان، داستان 89، داستان آموزنده، داستان بسیار زیبا، داستان جالب، داستان خواندنی شرط عشق، داستان عاشقانه، داستان عشقولانه، داستان عشقی، داستان غم انگیز، داستان غمناک، داستان غمگین، داستان غمگین - داستان غم انگیز قرار، داستان قرار ملاقات، داستان كوتاه جدید، داستان كوتاه رمانتیك، داستان كوتاه شرط عشق، داستان كوتاه قرار، داستان كوتاه مرد نابینا، داستان كوتاه گریه آور، داستان های 89، داستان های آموزنده جدید، داستان های بسیار زیبا، داستان های زیبای خواندنی، داستان های عاطفی، داستان های کوتاه جدید، داستان کوتاه، داستان کوتاه جالب، داستان کوتاه جدید، داستان کوتاه خواندنی، داستان کوتاه کوتاه کوتاه، یك داستان فوق العاده خواندنی عشق، عاشقانه، معشوق، دلداده، متروک، کلبه، درد، محروم، خودکشی، دوست، بوسه، تنها، دوست داشتن، دوستی، یار دوستان،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ پنجشنبه 19 آبان 1390 ] [ 12:15 ق.ظ ] [ Amir Ahmadian ] [ نظرات ]

 

مادرم همیشه از من می‌پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟

طی سال‌های متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب می‌کردم، پاسخی را حدس می‌زدم و با خودم فکر می‌کردم که باید پاسخ صحیح باشد

وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسان‌ها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم می‌گفتم: مادر، گوش‌هایم

او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد

چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر می‌کنم چشم‌ها مهمترین عضو بدن هستند

او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفته‌ای، اما پاسخ صحیح این نیست، چرا که خیلی از آدم‌ها نابینا هستند.

من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم

چند سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم می‌گفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقلتر می‌شوی، پسرم.

سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دل‌شکسته شدند

همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه می‌کرد. من آن روز به خصوص را به یاد می‌آورم که برای دومین بار در زندگی‌ام، گریه پدرم را دیدم

وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافته‌ای که مهمترین عضو بدن چیست؟

از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر می‌کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره‌ام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می‌دهد که آیا یک زندگی واقعی داشته‌ای یا نه

برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم

اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی

او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر می‌آید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه‌هایت هستند

پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه می‌دارند؟

جواب داد: نه، از این جهت که تو می‌توانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه می‌کند، روی آن نگه داری

عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسان‌ها، لحظاتی فرا می‌رسد که به شانه‌ای برای گریستن نیاز پیدا می‌کنیم. من دعا می‌کنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه‌هایشان بگذاری و گریه کنی

از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است

مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت را فراموش خواهند کرد، اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه تو به آن دست یافته‌اند، از یاد نخواهند برد



برچسب ها: ادبیات، بدن، بهترین داستان های، بهترین داستان های 1390، بهترین داستان های 90، بهترین داستان های اردیبهشت ماه، بهترین داستان های ارذیبهشت ماه، بهترین داستان های خواندنی، بهترین داستان های سال نود، بهترین سایت داستان،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ شنبه 18 تیر 1390 ] [ 09:30 ق.ظ ] [ Hedyeh ] [ نظرات ]

 



مادرم همیشه از من می‌پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟

طی سال‌های متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب می‌کردم، پاسخی را حدس می‌زدم و با خودم فکر می‌کردم که باید پاسخ صحیح باشد

وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسان‌ها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم می‌گفتم: مادر، گوش‌هایم

او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد

چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر می‌کنم چشم‌ها مهمترین عضو بدن هستند

او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفته‌ای، اما پاسخ صحیح این نیست، چرا که خیلی از آدم‌ها نابینا هستند.

من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم

چند سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم می‌گفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقلتر می‌شوی، پسرم.

سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دل‌شکسته شدند

همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه می‌کرد. من آن روز به خصوص را به یاد می‌آورم که برای دومین بار در زندگی‌ام، گریه پدرم را دیدم

وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافته‌ای که مهمترین عضو بدن چیست؟

از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر می‌کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره‌ام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می‌دهد که آیا یک زندگی واقعی داشته‌ای یا نه

برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم

اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی

او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر می‌آید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه‌هایت هستند

پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه می‌دارند؟

جواب داد: نه، از این جهت که تو می‌توانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه می‌کند، روی آن نگه داری

عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسان‌ها، لحظاتی فرا می‌رسد که به شانه‌ای برای گریستن نیاز پیدا می‌کنیم. من دعا می‌کنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه‌هایشان بگذاری و گریه کنی

از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است

مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت را فراموش خواهند کرد، اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه تو به آن دست یافته‌اند، از یاد نخواهند برد





طبقه بندی: عاشقانه ها، داستان ها،
برچسب ها: ادبیات، بدن، بهترین داستان های، بهترین داستان های 1390، بهترین داستان های 90، بهترین داستان های اردیبهشت ماه، بهترین داستان های ارذیبهشت ماه، بهترین داستان های خواندنی، بهترین داستان های سال نود، بهترین سایت داستان،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ شنبه 4 تیر 1390 ] [ 02:21 ب.ظ ] [ Hedyeh ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

نظر سنجی
مهمترین آرزوی شما ؟ ( صادقانه و واقع بینانه )






درباره وبلاگ

همانطور که سلامت جسم برای همه ما مهم است, سلامت روان هم مهم است...
پس:
کسانی که سراغ روان شناس می روند بیمار نیستند
و کسانی که روان شناس می شوند دنبال بیمار نیستند
ما فقط کنار هم ایم تا لحظاتی که می پرسیم "چرا ما؟" به همدیگر بهترین زندگی را هدیه دهیم

" امیدواریم وبلاگ روانشناسی سهمی در موفقیت شما توی زندگیتون داشته باشه ، هرچند این موفقیت حاصل اراده شماست و ما فقط واسطه ایم... "
" به امید روزی که همه مردم سرزمین من لبخند به لب داشته باشند... "

" وبلاگ منتخب میهن بلاگ،مجله موفقیت و راه موفقیت "
مطالب برتر و پر بازدید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب